
|



در حیرتم از مرام این مردمان پست
این مردمان زنده کش مرده پرست!

dont say to your god
that i have big problem
say to your problem that i have big
god
هر گز به خدای خود نگو
یک مشکل بزرگ دارم
به مشکلت بگو من یه خدای بزرگ دارم
بی تو طوفانزده دشت جنونم،صید افتاده به خونم
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
...........نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
...........نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

دیروز شیطان رو دیدم . در حوالی میدان بساطش رو پهن کرده بود فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند . هیاهو می کردند و هول میزدند و بیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود . غرور – حرص و دروغ و خیانت . جاه طلبی و قدرت .
هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد . بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی پاره ای روحشان را . بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را . شیطان می خندید . و دهانش بوی گند جهنم میداد .حالم را بهم میزد دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد . می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند . از شیطان بدم آمد . حرفهایش اما شیرین بود .
گذاشتم حرف بزند و او گفت و گفت و گفت . . .
ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابلای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان آنها را برداشتم و توی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذارید یکبار هم او فریب بخورد .
به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم . اما توی آن چیزی جز غرور نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم . دستم را روی قلبم گذاشتم . نبود . فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشتم . تمام راه را دویدم تمام راه لعنتش کردم و تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم ولی شیطان نبود . آن وقت نشستم و های های گریه کردم . از ته دل .
اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم . که صدایی شنیدم .... صدای قلبم را . پس همانجا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود بوسیدم

پسري كه نمي دانست پژواك چيست در دره اي فرياد كشيد:((چه كسي آنجاست؟))وانعكاس صدا به سوي او بازگشت:((چه كسي آنجاست؟))كودك نمي توانست صاحب صدا را ببيند از اين رو پرسيد:((شما كه هستيد؟))و صدا بار ديگربه سويش برگشت:((شما كه هستيد؟))پسرك گمان كرد كسي سر به سرش مي گذارد پس فرياد زد:((نمي خواهي بس كني؟))پسرك كه خشمگين شده بود در حالي كه هوار مي كشيد ناسزايي نثار آن ناشناس كرد كه باز هم به خودش بازگشت.در اينجا مادرش به او توضيح داد كه هيچ كس قصد آزار او را ندارد بلكه اين بازتاب صداي خودش است كه به سويش بازمي گردد.پسر بچه اين بار فرياد زد:((دوستت دارم!))انعكاس صدايش برگشت:((دوستت دارم!))پسرك فرياد كشيد:((تو خيلي خوبي!))اين بار عبارت تحسين آميز پسرك نيز به سوي خودش بازگشت و او بسيار خوشحال شد.در حقیقت هر چه به دنیا بدهیم،به سوی خودمان باز می گردد.پس بیایید عشق،مهربانی،یاری،همدردی و خدمات خود را نثار همگان کنیم،تا همچون برج فانوس دریایی دربحبوحه ی امواج طوفانی زندگی،محکم و استوار بر جا بمانیم
.جي.پي.واسواني

![]()


![]()

![]()

شیشه پنجره هایتان را پاک کنید!
پيرمردي كه به تنهايي در خانه اش زندگي مي كرد به خانم همسايه شكوه كرد كه ديد چشمانش چنان ضعیف
شده است كه ديگر نمي تواند از پنجره ي خانه ي خود زيبا يي هاي دنيا را تماشا كند.زن متوجه شد كه شيشه ي پنجره هاي خانه ي پيرمرد پوشيده از گرد و غبار است و آن ها را شست و تميز كرد.مرد سالخورده از اين كه مي توانست مانند هميشه همه چيز را به روشني ببيند بسيار شادمان شد.خانم همسايه رو به او كرد و گفت:((اين ديد چشم هاي شما نيست كه كم شده است بلكه شما اجازه داده ايد كه شيشه ي پنجره هايتان كثيف شوند.))اگر نگذاريم كه شيشه هاي پنجره ي روحمان كثيف شود هرگز خداوند از برابر ديد ما محو نخواهد شد.در اين صورت به هر كجا كه گام بنهيم سوسوي روشنايي عشق و ياري را همراه خود خواهيم داشت.
جي.پي.واسواني
گذرم افتاد به قبرستان عاشقان .... خیلی تعجب کردم ... تا چشم کار می کرد قبر بود
پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره ؟
یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بود ... جلو رفتم برگ های روی قلب را کنار زدم
که برایش دعا کنم
وای چه می دیدم باورم نمی شه ...
اون قلبه همون کسیه که چند سال پیش دل منو شکسته بود ............
با او بوده ام همیشه وهمه جا با تو نفس کشیده ام با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست چنان چه جسم را از روح و زمین را از آفتاب
و درخت را از خاک