تبليغاتX
قلب سرخ
قلب سرخ
Home Email Archive Designer
نمي دانم چرا اين گونه هست؟
 
 وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به مهر ديگري است.
 
 بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري... که دلش پيش تو نيست



عشق و ديوانگي
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 2 AM توسط هاله |


خواب ديدم.خواب اينکه مرده ام
خواب ديدم خسته و افسرده ام
روي من خروارها از خاک بود
واي ! قبر من چه وحشتناک بود
تا ميان گور رفتم دل گرفت
قبر من سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود
غرق وحشت. سوت وکور وتنگ بود
ناله مي کردم ولي کن بي جواب
تشنه بودم تشنه ي يک جرعه آب
خسته بودم هيچ کس يارم نشد
زان ميان يک تن خريدارم نشد
هرکه آمد پيش . حرفي راند و رفت
سوره ي حمدي برايم خواند و رفت
نه شفيقي . نه رفيقي. نه کسي
ترس بود و وحشت و دلواپسي
آرزوئ مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 6 AM توسط هاله |


نفرین به تو ای دل...

نفرین به تو که... منو آواره کردی ،تو داره دنیا منو خفه کردی

نفرین به تو که همه چیزو اَزم گرفتی ،همه دل خوشی هامو خراب کردی

نفرین به تو که منو شرمنده کردی ، تو که منو ویرونه کردی

نفرین به تو که شدی زنگ در خرابه ،منو خراب تر از همیشه کردی

نفرین به تو که بو گرفتی ،بوی مردار مرداب دنیارو گرفتی

نفرین به تو ای دل ،

تو که ............
ساده بگم گند زدی ،گند
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 5 AM توسط هاله |


اكبر عبدي، سپند اميرسليماني، ارژنگ اميرفضلي، عليرضا اوسيوند، كامبيز ديرباز - اخراجي ها 

در حیرتم از مرام این مردمان پست

این مردمان زنده کش مرده پرست!

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 6 AM توسط هاله |


 

TinyPic image

dont say to your god

that i have big problem

say to your problem that i have big

god

هر گز به خدای خود نگو

یک مشکل بزرگ دارم

به مشکلت بگو من یه خدای بزرگ دارم

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 5 AM توسط هاله |



بی تو طوفانزده دشت جنونم،صید افتاده به خونم

تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...........

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی

چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...........

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی

چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

TinyPic image

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 3 AM توسط هاله |


اگه مي دونستي قطره ي بارون وقت دور شدن از ابر چه حسي داشت اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتي ها چه تنها ميشه اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين ميشه اگه مي دونستي که رفتنت چه آتشي بر جانم کشيد اون وقت اين قدر راحت نمي گفتي ... خداحافظ

ولی.... TinyPic image

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 3 AM توسط هاله |


 

دیروز شیطان رو دیدم . در حوالی میدان بساطش رو پهن کرده بود فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند . هیاهو می کردند و هول میزدند و بیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود . غرور – حرص و دروغ و خیانت . جاه طلبی و قدرت .


هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد . بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی پاره ای روحشان را . بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را . شیطان می خندید . و دهانش بوی گند جهنم میداد .حالم را بهم میزد دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد . می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند . از شیطان بدم آمد . حرفهایش اما شیرین بود .


گذاشتم حرف بزند و او گفت و گفت و گفت . . .


ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابلای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان آنها را برداشتم و توی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذارید یکبار هم او فریب بخورد .


به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم . اما توی آن چیزی جز غرور نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم . دستم را روی قلبم گذاشتم . نبود . فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشتم . تمام راه را دویدم تمام راه لعنتش کردم و تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم ولی شیطان نبود . آن وقت نشستم و های های گریه کردم . از ته دل .

 

 اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم . که صدایی شنیدم .... صدای قلبم را . پس همانجا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود بوسیدم

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 3 AM توسط هاله |


پسري كه نمي دانست پژواك چيست در دره اي فرياد كشيد:((چه كسي آنجاست؟))وانعكاس صدا به سوي او بازگشت:((چه كسي آنجاست؟))كودك نمي توانست صاحب صدا را ببيند از اين رو پرسيد:((شما كه هستيد؟))و صدا بار ديگربه سويش برگشت:((شما كه هستيد؟))پسرك گمان كرد كسي سر به سرش مي گذارد پس فرياد زد:((نمي خواهي بس كني؟))پسرك كه خشمگين شده بود در حالي كه هوار مي كشيد ناسزايي نثار آن ناشناس كرد كه باز هم به خودش بازگشت.در اينجا مادرش به او توضيح داد كه هيچ كس قصد آزار او را ندارد بلكه اين بازتاب صداي خودش است كه به سويش بازمي گردد.پسر بچه اين بار فرياد زد:((دوستت دارم!))انعكاس صدايش برگشت:((دوستت دارم!))پسرك فرياد كشيد:((تو خيلي خوبي!))اين بار عبارت تحسين آميز پسرك نيز به سوي خودش بازگشت و او بسيار خوشحال شد.در حقیقت هر چه به دنیا بدهیم،به سوی خودمان باز می گردد.پس بیایید عشق،مهربانی،یاری،همدردی و خدمات خود را نثار همگان کنیم،تا همچون برج فانوس دریایی دربحبوحه ی امواج طوفانی زندگی،محکم و استوار بر جا بمانیم.

جي.پي.واسواني

شیشه پنجره هایتان را پاک کنید!

پيرمردي كه به تنهايي در خانه اش زندگي مي كرد به خانم همسايه شكوه كرد كه ديد چشمانش چنان ضعیف

 شده است كه ديگر نمي تواند از پنجره ي خانه ي خود زيبا يي هاي دنيا را تماشا كند.زن متوجه شد كه شيشه ي پنجره هاي خانه ي پيرمرد پوشيده از گرد و غبار است و آن ها را شست و تميز كرد.مرد سالخورده از اين كه مي توانست مانند هميشه همه چيز را به روشني ببيند بسيار شادمان شد.خانم همسايه رو به او كرد و گفت:((اين ديد چشم هاي شما نيست كه كم شده است بلكه شما اجازه داده ايد كه شيشه ي پنجره هايتان كثيف شوند.))اگر نگذاريم كه شيشه هاي پنجره ي روحمان كثيف شود هرگز خداوند از برابر ديد ما محو نخواهد شد.در اين صورت به هر كجا كه گام بنهيم سوسوي روشنايي عشق و ياري را همراه خود خواهيم داشت.

جي.پي.واسواني

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 12 PM توسط هاله |


در شهر عشق قدم می زدم

گذرم افتاد به قبرستان عاشقان .... خیلی تعجب کردم ... تا چشم کار می کرد قبر بود

پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره ؟

یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بود ... جلو رفتم برگ های روی قلب را کنار زدم

که برایش دعا کنم

وای چه می دیدم باورم نمی شه ...

اون قلبه همون کسیه که چند سال پیش دل منو شکسته بود ............


با او بوده ام همیشه وهمه جا با تو نفس کشیده ام با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست چنان چه جسم را از روح و زمین را از آفتاب

و درخت را از خاک

TinyPic image

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 12 PM توسط هاله |


Home | Archive | Email